elaheye pakiha

ََ

بیزار شده ام از خودم ...

دیگر غصه نمیخورم 

نمی توانم غصه بخورم !

دلتنگی ،

فقط دلتنگی .

دلتنگی و بیزاری !

بالاخره در این قلب وامانده ی من باید یک چیز عزیزی جا داشته باشد!

آخر آدمیزاد چه بکند ؟

پیش دل خودم تنهایم . عور و تنها !

به جغدی می مانم که روی شانه ی خودم نشسته باشم. روی خرابه ی خودم .

چه خراب می شود ، آدم !

چه خراب می شود !

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 14:52 توسط A.B


هــيچ ميدانســتي

زيــباترين عــاشــقانــه اي کــه برايــم گفــتي

وقــتي بــود که 

اسمــم را بــا “مــيــم” به انــتها رساندي . . .

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 1:46 توسط A.B


روزهاي باروني رو خيلي دوست دارم .... 

معلوم نميشه منتظر تاکسي هستي يا آواره خيابونها ؟! 

بخار توي هوا مالِ سرماست؛ يا دود سيگار ؟! 

روي گونه ات اشکه يا دونه هاي بارون ...!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 1:30 توسط A.B


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 21:0 توسط A.B

به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم

 

به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم

 

به خاطر تو کلماتم را به بتغ های بهشت پیوند می زنم

 

به خاطر تو دست هایم رت آیینه می کنم و بر طاقچه ی یادت می گذارم

 

به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمان های دور دست چشم پوشید

 

به خاطر تو می تواان شعله ی تلخ جهنم را چون نهری گوارا نوشید

 

به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت

 

                 به خاطر روی زیبای تو بود

                 که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

                 به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

                  که دستان هیچ کس را 

                  در هم نفشردم

 

                 به خاطر حرف های عاشقانه تو بود

                 که حرف های هیچ کس را باور نداشتم

                 به خاطر دل پاک تو بود    

                                 که پاکی باران را درک نکردم

 

                 به خاطر عشق بی ریای تو بود

                 که عشق هیچ کس را 

                 بی ریا ندانستم

 

                 به خاطر صدای دل نشین تو بود

                 که حتی صدای هزار نی روی 

                  دلم ننشست               

نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1392ساعت 14:2 توسط A.B

این جا آسمان ابری است آنجا را می دانم٬ این جا 

پاییز

 

 

آنجا را نمی دانم٬ این جا فقط رنگ است آنجا را نمی

 

 

دانم٬  این جا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 14:27 توسط A.B

عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست؟

دوستی گفت : من دیگران را به سلامی آشنا می کنم 

تو به نگاهی.........

من آدم ها رو با دروغ جدا می کنم تو با مرگ.

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 14:17 توسط A.B

همیشه غمیگین ترین و رنج آورترین لحظات زندگی آدم توسط همون کسی ساخته میشه که شیرین ترین و به یاد موندنی ترین لحظات رو برای آدم ساخت.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 14:7 توسط A.B

گریان شده دلم

همچون دخترکی لجباز

پا به زمین می کوبد

تو را می خواهد

فقط ‌" تو "را

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 22:6 توسط A.B

 از اعماق وجود فریاد می کشم نه برای شنیدن 

تنها برای مبارزه،مبارزه با سکوت

فریاد می کشم از اعماق قلبم به ساحل دریای نیلگون چشمانت

در ساحل بارانی چشمانت تنها رنگ غم را می بینم

آرام شکست می خورم

و سکوت دنیایم را در بر می گیرد

فریاد،سکوت،غم و چشمانت به کنار می روند و تنها من می مانم

چگونه فریاد کشم وقتی در بند سکوت اسیرم؟

کاش در زندان قلبت زندانی بودم و اسارت در بند سکوت را نمی دیدم

اسارتم در بندیست که قطورتر و محکم تر از تمامی بند های دنیاست

سلولم کوچکتر از دلتنگترین قلبهای عاشق دنیاست

دیوار هایش به بلندی امواج ترانه عشق و میله هایش به قطوری پیوند

دو عاشق

خسته ام،خسته تر از همه مسافران دره دلتنگی

به کنار می روم،آرام و تنها می نشینم و فقط  به امید فریاد یک نفر هستم

که مرا از بند این اسارت برهد

فریاد از آن من نیست اما برای من و فقط من طنین انداز می شود

می دانم فاصله ی سکوت من تا فریاد تو خیلی زیاد شده است

اما منتظر می مانم

عاقبت فریاد تو در سکوت من طنین انداز خواهد شد

به امید رهایی یک اسیر از بند اسارت سکوت. . . . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 21:29 توسط A.B




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت